برای  شعر  کلامی   زلال  کافی   نیست
نوشتن از کم و کـِیفِ وصال کافی نیست

طنین موهن شلاق گر صدا را خست
برای بستن لب این وبال کافی نیست

دوباره زاید و زاید هزار گفته ی نغز
که دربلاغتشان خط و خال کافی نیست

پرنده را بکشان تا به قلّه ی جرأت
که رستن از قفس پر ملال کافی نیست

ببار قصه ی او ر ا به مزرع تاریخ
به ثبت سیل ستم،ماه و سال کافی نیست

به شوق بردن شادی به بام آزادی
عروج چهچهه و یک دو بال کافی نیست

کنون که پـُر شده از خشم جدول تقویم
زر هروان توهـّم سوال کافی نیست

قلم به دست مبادا فریب زُهد خوری
در این مقوله حرام و حلال کافی نیست

به کارِ” شاید” و “امّا” عنان عشق مده
که در حساب جنون،احتمال کافی نیست

و شعر گرچه ز رویا نشانه ها دارد
به ثبت فاجعه هرگز ،خیال کافی نیست

یکی یکی به کلامت توان عصیان بخش
که وقت در گذر است و مجال کافی نیست

بگو به نم نم حرفت که شورتر بارد
مرور قطره ای از قیل و قال کافی نیست

به مَـه بگو که گشاید کلون ظلمت را
که بهر فتح سیاهی هلال کافی نیست

رسیده عطر پیامم ببین به خانه ی دوست
چرا که بهر شنیدن،  وصال کافی  نیست