وقت ِ شما را نمی گیرم
فقط چند قطره می بارم
تا خورشید ِ زیر ِ ابرها نیامده
آیینۀ خیابان کوتاه تر کنم .
در مقابل ِ یک گورستان ِ قدیمی
پچپچۀ علف ها میان ِ قبرهاست
ستون های منزوی ی معبدی ویران مراقب اند
ادامۀ بوستان ، داستان ِ نگاه هاست .
آهسته از کاپوت ِ اتومبیلی مدل ِ سال های جنگ
جرنگ جرنگ ِ جنگ و دودی کمرنگ بیرون می ریزد
سیگار می کشیم .
خوانندۀ مسلولی به یادم می آید
که با خش ِ گلو و خشم ِ گیتارش همیشه می خواند
روزها سوراخ سوراخ سوراخ
سال هاست که سوراخم تا بمیرم
و نمُرد
تکرار ِترانه های خاکستری را هنوز می خواند
دیگری که کنار ِ منست ، مست است.
هیچ کجا چراغ های بدون ِ چهارراه چنین سبز و قرمز نیست
برای عبور بیا اجازه نگیریم
به شیطنت های کودکانه برگردیم
هیچ خیابانی چنین جذاب چهارراه هاش را گاز نمی گیرد
برای برگشتن ازمسیر ِ ریل های متروکه
قطارهای باری منتظرند
دستهای تو را چرا باید رها کنم
به کابین های خالی چشم بدوزیم
از برابرمان که گذشتند
بدویم تا سنگها جرقه جرقه بسوزند
بپریم تا سقف ِ آسمان کوتاه شود
به شیطنت های کودکانه بر گردیم
چند قطره حرف بزنیم
این دست ها چرا خونی است
زخم پاهای تو انگار قدیمی است
و خسته که نشستیم کمی بخوابیم
مقصد همیشه در ایست گاه سوت می کشد.