نسرین ستوده سخن می گوید:

برای که بگویم؟

ازپنچۀ بستۀ ماه ، از پنچرۀ لخت

ازسایه های بی حرکت ِ سبک عبور می کنم

مقابل ِ خودم که خوابیده ام می ایستم

ملافه برسرم می کشم

مکث ِ سفید

زبان بندان

صدای بختک ِ خفه از حنجرۀ کابوس ساز ِتـُوبا

تاپ تاپ پُم پُم می شنوم حتی اگر دلم

بخواهد نمی طپم از تکرارخسته ام

انگار دورم و نزدیکم

فکر می کنم اگر درخت بودم

شاخه ایی به دنبالت می دوانیدم

در این صورت نمی مُردم

بی هق هقی چنین گریه نمی شدم

که بوی سیگار می دهد

ورنگ ِ دسته گلی زمستانی است

که زیبا نیست وقتی گلدان ها یخ زده اند

فراموش شده اند

خاموش اند

برای چه بگویم؟

روی پیشانی ام پرستویی خسته نشسته

چرا برای این همه حرف در حرف آشیان نمی سازد

پلک های بسته از ملافه های سرد نمی ترسند

فقط ماجراهای عاشقانه از اطراف پریده اند

گریخته اند

گم اند

پیدا نیست ؟

همین که صدای سرفه می شنوم

حس می کنم سایۀ یک سکوت در همین لحظۀ مستقیم

تیزتر از عطسۀ گلوله ایی بی تردید تهدیدم می کند

حس می کنم گلوی یک گلوله

از لای دندانهای بی چاره ، جرم بسته ، فشرده

عبور کرده گیرافتاده ام

حس می کنم شکار شده ام

و خون ِ مرگ ِِ یک سینه از خلط ِ غلیظ ِ گرم سرریز کرده است

از ربودن اما نمی ترسم

حس می کنم به ژرفا می روم

خوابم سفید می شود

عمیق می نگرم

تو نیستی

سیاه می شنوم

می دانم کسی که می خواند

فقط مقیم ِ وطنی بیگانه است

برای تو می گویم.

۲۰۱۲-۰۷-۱۲