از تماشا و حیرت

غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت

دلم هوای می و گریه ی شبانه گرفت

به شهر خویش غریبم ولی چه خواهد کرد

کبوتری که به ویرانه آشیانه گرفت

از آن شبی که تو از شهر ما سفر کردی

به باغ های خزان دیده زاغ لانه گرفت

کنون حکایت تکرار و رنگ بیزاری است

دلم از این همه آواز ابلهانه گرفت

به جز سیاهی و غم روزنی نمی بینم

ستاره گم شد و شب رنگ جاودانه گرفت

در این قفس، به فغانم کسی جواب نداد

به نام شب، همه کس خواب را بهانه گرفت

پس از تو دل به چه بندم؟ شکایت از که گنم؟

زمانه از منت ای گوهر یگانه گرفت

به زیر گنبد شب ناله های من پیچید

دوباره دل هوس شعر عاشقانه گرفت