تو از سخاوت باران و نور می آیی
غلط  اگر  نکنم  تو ز  هور  می آیی

غریب مردم این شهر و خسته ای انگار
گمان   کنم  ک ه تو  از  راه  دورمی آیی

چه ساده ا ی چه صمیمی چه نازکی چه لطیف
تو از لطافت چنگ و چگور می آیی

به جام چشم تو بینم شراب عریانی
تو با خزان و دل من چه جور می آیی

به جای جای کلامت هزار آینه است
تو از کرانه ی شعر و شعور می آیی

تو غمگنی، تو حزینی، تو مظهر اندوه
یقین تو از دل آواز شور می آیی

بگویمت چو بخواهی غم دل خود را
بشرط  آنکه  بدانم    صبور   می آیی

تو رخنه در دل من کرده ای و این نه عجب
که با محبت و رمز عبور می آیی