سه سروده

نه شب از ستارگانش تهی می شود

نه من از عشق تو

که زیر آسمان کهنه

تابوت روی تابوت می برند

و باز ذات جهان که جوان است .

آدمی به گل نظر می کند و تازه می شود

یارا یارا من به تو

و باز مخملین نگاهت

گهرباران است

و تا ابرسبز بخواند برای خاک

یارا دل ما

سال هاست در هوای نمی باران است

———————————-
و سروده ای دیگر….

ماه پریده رنگ

غازه به رخساره می کشد

هیچ ستاره ای

جان سالم بدر نخواهد برد
——————————-

چشمه ی  خورشید را در ته نشاند
عکس  ساقی  کز  ته  تاهو  نمود

امیرخسرودهلوی

خسته از روزی که در خود اتفاقی ندارد

شب از حبه های انگور

چراغان است  .

می جوشدم آب آتش تاهو

می ربایدم از حال پر از ماضی

وپیش می کشد

روز های نیامده از دفتر عمر

اتفاق فردا

در فردای دیروز.

عزیزم

سکوت مرا دکمه دکمه بازکن

خوشا  مکیدن دکمه های روشن تنت

اتفاق این است

وجهان که خسته در غبار می گذرد.