من آشفته از شهر بختک زده گریختم
و گریستم برای پیراهن های نمدار داغ دختران برهنه
و گریختم از مردانی که چهره های زاویه دارشان بوی نفرت می داد
و گریستم برای پرچم تا شده در طاقچه
و بوسه های فرو ریخته ام روی تن بیگانه
و زنانگی ام چه سنگینی می کند روی سجاده ی اهریمنان اندیشه
و این جزیره ها ی باد کرده
در اندرون من بدنبال چلواری می گردند
و من در محاصره ی غضب خدایان به دستهایت می اندیشم
و قبیله ای که با آواز خورشید آشناست
آریانه یاوری