باران همه ی شب یکریز می بارید
و من هر چه پلک زدم
نتوانستم ریزش اشکم را بند بیاورم
و آن وقت
بغض که شکست
سیلاب مرا به رود خانه ای برد
که تو قلاب به دست
در کنار آن
به انتظار نشسته بودی