آنجا، کجاست ؟
من سرزمین روشنائى و نور را گم کرده ام
جائیکه زادگاه هزاران خاطره بود.
آنجا، هنوزبغض خاکش،
ازحجم بارورى ، پراست؟
و در آوند درختان میوه اش
شیره طعم جارى است ؟
آنجا، روزى،
آرش ، بود و هویت
عطار، بود
وشعله هاى سرکش عشق
” مولیان ” ، بود
با یارانى که مهربان بودند،
تو بودى که،
بى ایهام مى زیستى،
و کلاهت را،
نه به احترام ،
که ازاجبار، براى هر، رهگذر بر نمیداشى
آنجا ،کجاست؟
که، پیله را مى کاوند
تا بسوزانند، نشو پرها را
آنجا چرا ؟ خاکسترى ست،
رنگها ،کجا رفتند؟
ارغوانى ، آن رنگ همیشه خندان را
چرا کشتند؟
رازقى ، مریم ، شب بو ، و…. یاس
هنوز، بوى ” آنجا” را دارند؟
و، هنوز پیام عشق ودوستى را
بر بال گلبرگهاى خود پرواز میدهند ؟
و تو میتوانى فنجان قهوه اى را
آنگونه که مى خواهى سفارش ، بدهى؟
*****