ای طنین ِترکش ‌بهار

در کویر ِ سترونی!

عطر گرم ِ پیکر ِ زمین

دررگان ِهر چه رستنی!

دربهار سرزمین ِمن،

همچو پرتو سپیده دم

بر ستیغ ِ قله ها

به دم!

بی تو

‌ای جوانی ِ جهان!

بی تو

لحظه‌ای

نمی توان

در بهار ِ سرد این دیار،

چون پرنده‌های بیقرار،

عاشقانه خواند!

ای هماره تشنه ی سفر،

در شبان سرد و

بی مفر،

بی تو

بار‌ها و بارها

طعم هر الم چشیده ایم

سختی ستم کشیده ایم

وز ورای نکبت ِ زمان

رو به این یقین

نهاده ایم:

بی تو

دل نمی تپد

به شوق

بی تو

دانه‌های سرخ ِ عشق

درضمیر ما

قد نمی کشند

بر نمی دهند

بی تو چهره‌ها

همه کبود می شوند.

بی تو جامه ها

همه سیاه

بی تو لحظه ها

همه تباه…

در بهار ِ تو

ای شکوه ِ باغ ِزندگی

نبض ِ تند عشق

از رگان نازک وجوان لحظه ها

می رسد به گوش!

در فروغ خنده‌های تو

گرم می شود ضمیر خاک

صبح می شود

بهار می شود

دست‌های بسته گرم کار می شود

روزگار خفته باز

می کند

خروش!

ای شهاب ِ تیز بال و سرخ!

ای ز مهرو عشق

ارغوان!

سر زدی ز صخره‌های خونی ستم

در بهار ِ سرزمین من

رسم ِ دیگری رقم بزن !

جاودانه جلوه کن

بجان!

آمدی

خوش آمدی

بمان!