کتابی که در همین شماره نقدی بر آن را می خوانید

اگر به من نزدیک می شوی
ای مرد!
بدنت را دور بینداز
من
نوازش های روح تو را می خواهم
تا نور را
لابلای پستان هایم
و صدا را
زیر کفش هایم احساس کنم
ای مرد!
من زبانم را
از چوب رختی ها آویزان کرده ام
اکنون قلبم را
از جا مدادی ام بیرون می کشم
تا کلماتم را
عاشقانه به پای تو بریزم
ای مرد!
من فکر می کنم خدا
آدم را
برای غنچه کردن لب ها آفریده است
و باد ها را برای بالا زدن دامن ها
ای مرد!
من نمی دانم
این حقیقت که می گویند چیست
اما می دانم
هر وقت نام تو را بر زبان می آورم
یکی از دکمه هایم می افتد
ای مرد!
من راه می روم
می نویسم
برهنه می شوم
و در آینه نفس های عمیق می کشم
دیگر حتا صندلی
مرا به نشستن متعهد نمی کند