شهر نیمه خفته از نعره های درد
در احاطه زیتون های جوانش
قلب شاعری را نشانه می کنند

بخواب آرام لورکا
رویای شعرهای نگفته ات
شب های بارانی را می بلعد
و خدا در لباس گزمکان سویل اسپانیا
بخواب رفته
و دخنران کولی با النگو های طلائی

برایت آواز می خوانند
بخواب آرام لورکا
——————

من وارونه سفر می روم با چشم های بسته

و درزهایم را یکی یکی پر می کنم از واژه های مهربانی

و بیزار از هیاهوی مرده خوران که روی تل استخوانها آواز می خوانند

و برای پهلوانهای ذهنم لالائی می خوانم

و بیزار از برجکهای نگهبانی

که دستهای سربازان جوان را گرو گرفته اند

و در جهان مشترک با هراکلیتوس هم خوابه می شوم تا خوابم نگیرد

معشوق آشفته سر هنوز آرام نفس می کشم

و به آن بوسه های شتاب زده ات می اندیشم

و نگاهت که باد را تعقیب می کرد

برایم پیراهنی نیاور

واژه ها برهنگی ام را گلدوزی می کنند

برایم گلی نیاور

اینجا پر از شقایق ایستاده است

که به دندانهای تیز جلادان می خندند

برایم گریه نکن مشعوق آشفته سر

اما فراموشم نکن زیر باران سرب و گلوله

۱۴ مارچ ۲۰۱۰