%d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c
در امتداد سیاهی
در یک اتفاق
جایی که خورشید به انتظار نشسته است
چشمانت
که در بلندای بی نهایت بیتوته کرده
شب را به مستی می کشاند
ستاره ها را در دلت نشاندی
تا معجزه ی دستانت شوند
و هر خنده ات
پیشکشی باشد برای فردایمان
از هر سال و هر ماه و هر روزی که آمده باشی
فصل هایم تنها به دست تو ورق می خورد
یک امشب را تا صبح با ما بمان
یلدا به خاطر توست که ما را به ضیافتش دعوت کرده