ا
محمد-رضا-جنتی-محبی عمر گرانمایه، چه بیهوده گذشتی

ای دل، چه غریبانه و آزرده شکستی
نه ابر امیدی و نه باران نشاطی
ای گل، به چه امید در این بادیه رستی
گیرم که در میکده و باغ گشودند
کو ذوق تماشای گل و لذت مستی
بلبل که شود هم قفس زاغ، خموش است
شد خون دل این فرصت ده روزه هستی
از اوج به زیر آمدگانیم و غمی نیست
پر بار شود دانه، چو افتاد به پستی
از راه محبت، گذری نیست کسی را
برخیز، که بیهوده در این راه نشستی