بی آنکه تقویم را ورق بزنم
فصل ها را مرور می کنم
بی آنکه دلتنگ کسی باشم
با پیاده روهای دور قرار می گذارم
گوش های من
صدای بال زدن زمان را می شنود
اندوه عقربه ها را
وقتی به سمت پایان می چرخند
و لحظه ها را
مثل پرندگان مهاجر
از صفحه ی ساعت کوچ می دهند

دست هایم،
شاخه هایی جدا مانده از درخت
چشم هایم،
لانه هایی متروکه
خالی از امید و انتظار
سر بلند می کنم
برگی بر پلکم فرود می آید
و جهان زرد می شود.

مانا آقایی