Rahim-Sinaei

حدیث من تو چه دانی که کوه دردم من

به دل شراره‌ی آتش وآه سردم من

به من نگر زتبار وطن نشان دارم

بلوچ وکُرد ولُر و تُرک وگیله مَردم من

ندیده باغ دلم سبزی بهاران را

حدیث باغ خزانی وبرگ زردم من

به گوشه گوشه‌ی تاریخ من اگر نگری

به هرزمانه به یک خصم در نبردم من

سیاهی شب تاریک را داومی نیست

هزار ظلمت یلدای را صبح کردم من

گسستن از منش کهنه، کار هر کس نیست

در این سیاق خرد پیشه باز فردم من

اگر به سینه‌ی «سینا» نشسته زخم قرون

برای شوکت این خاک رهنوردم من