اسحاقی

حالم را بپرس!

با تو سپید می شوم

و سراسر روز را

از رگم آفتاب می تراود.

کلاغ ها خبر ندارند

شب را قال گذاشتم و

چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم.

حالا تا خدا خواب است

در خواب هایت غلتی بزنم

موهایت را بنویسم.

زندگی در می زند

بیدار شو!

کمی جوشانده از آسمان برایت دم کرده ام

رنگین کمانی در بشقاب.

صدایت را در استکان بریز

صبحانه حاضر است