حرف رفتن میزنی، آتش به جانم میکنی
باورش سخت است، شاید امتحانم میکنی!
گاه پنهانی ز چشم و گاه پیدا می شوی
بازی تشویش، با روح و روانم می کتی
دام زلف و تیر مژگان، تیغ ابرو، سنگِ دل
هر طرف رو میکنم، آهنگ جانم میکنی
چوب خط وعده امروز و فردایت پر است
باز هم، زخمی دگر بر استخوانم میکنی
بازِدستانت که بر دوشم نشیند، بی گمان
شاه صاحب شوکت و صاحبقرانم میکنی
زخمهبر ساز دلم، جز غم ندارد نغمه ای
کوکبر سوز و گداز” “اصفهانممیکنی