دلیر
مرثیه بهاری
بهارآمداما.گل های باغچه پژمرده اند
بهارآمد.اماماهیهای طاقچه مرده اند
درین بهاربه جزصدای زاغ سار نمی آید
ازبهارچه گویم:بهاررابه زاغچه سپرده اند
……………………………..

پرنده ای
هی!
ازپنجره تنهایی ام
نگاهم می کند
پنجره ام رامی گشایم
بوی بهار
درتمام اتاق ام می پیچد
………………………..

کبوتری دربند
ازدریچه اش می خواست
دست کم
روبه بهار
بازشود
………………………

صورت چروکیده ام را
درقاب بهار
قاب می کنم
پرنده ای بربلندای شاخسار
رویائی جوانی ام را
برای جوجه های بال وپرنگرفته اش
می خواند؟!
…………………………..

توکه رفتی
من رفتن ات را
به پنجره نگفتم
وگرنه!
دریچه ی بهاری اش را
روبه زمستانی سردوطولانی می گشائید
واندوهگینانه
شکوفه های یخ زده گیلاس را
به گوش دختران قندیل می آویخت
…………………………….

بهار
غرق درشکوفه هاست
ومن سرشارازنغمه بلبل
درآوای سپیده دم
…………………………

بهارآمده است
اماردپایی ازپرندگان نیست
-آه خدای من…!
پرندگان ازچه پرنمی زنند
نکندپروبال شان را
درآستانه ی آمدن بهار
قیچی کرده اند؟!
…………………………..
.
تکه ابری
برروی تخته سنگی
صورت اش را
اصلاح می کرد
که بهارآمدو
ازگونه های صاف اش
بوسه ای ربود
…………………….