رهایم نمی کنی
حتا در فاصله لغزش قطره ها
به هنگام لرزش پلک ها
***
شعر های من تلخ نیستند
تلخی لب و دهان تو،
از قهوه ای است که خورده ای!
فال بین چه تقصیری دارد،
او فقط از تقدیرت برایت سخن گفته است!
***
سادگی با سیمای شب
به آبشخور عاطفه می رفت
چونان یک یک اسب
و طراوت مهتاب بر یالش می درخشید.
خیس بود پلک باغ
و شبنم در اشک او بلور می شد،
و رنگ می خورد سایه روشن گیاه
در عطر دلپذیر رویش جوانه ها
***
دلواپس مباش،
با نگاهی که همه شب به آسمان خیره کرده ای
شعله های آفتابی را ملتهب ساخته ای
که شرمگین از پلک های خسته ی توست.
چشم بر هم بگذار
تا آفتاب بر آید
اوسهم خود را خوابیده است
حالا نوبت توست.
***
چه می خواهید از خان من ؟
طناب انداخته اید که با من چه کنید،
که مرا از درون سیاهی ها بیرون بکشید؟
در جهانی که سراسر سیاهی است
از سیاهی دستان من به وحشت افتاده اید؟
مگر این ستاهی را من با خود به جهان آورده ام.
که بر علیه ام چنین ظالمانه می شورید؟
نگاهی به سرتا پای تان بیاندازید،
این سیاهی سرو روی شماست
که بر دست و بازوی من مالیده است.
***
کاغذی مچاله در گوشه ای
برگی افتاده از شاخه ای
باد مرا به کجا می برد.
*********************************