چقدر مجهول باشم کافی ست 

تا ریشه کنم 

زیر رادیکال واژه ات ؟ 

فلسفه عقیم می شود

قلم آرزو می کند کاش هرگز جوانه نمی زد

وقت نوشتن 

بال بال می زنند خطوط من

بین شصت و سبابه

من شک می کند  

که تو

کجای یقین خیمه زدی!!

هرچقدر هم جواب باشم باز پرسشی.   

ارتفاع چشمانت یادت هست ؟ 

همیشه تا هنوز  از ارتفاع می ترسم

کاش دایره بودی

==============================

افتاده ایم روی دست دنیا

تن ام مثل وطن ام 

هاشور خورده ی تاریخ است

چمدان داریم نه چندان پُر از آغوش 

دشت هامان گندم گون 

گاهی دیم 

گاهی پُر خون 

در سردترین نقطه هامان خرماپزان داریم 

جنگیدیم / بشدت مرد شدیم / مُرده

از بس من نبودیم ، ما شدیم 

از بس بٓرده  بودیم ، پا شدیم

با هِجایی بی صدا 

پلنگ نشده / به شدت گربه ای شدیم خوش ادا   

با دست هایی که آب هایی خسته اند

===============================

میدانی کجای هجایی؟

با هزار چشم هاضمه هاشور می خوری

تجزیه شد این جسد

و خندان ماند به نظاره

یک لا قبایی که کوک می کرد

آواز جیرجیرک زیر بوته ی خشخاش

حالا نشئه ی بازار مس گرهاست و به کیمیاگری مشغول

نمی هراسد از دیوانه

نمی داند مکافات

یلداست به جفت گیری

با دست یاس

نه پینه دیده

نه پشم ریسیده

بی داغ سیگار

با داغ مهر بر پیشانی بی مهر خدا

به سلول برده خدا را به جرم کاغذ

ارتزاق می کند از خام

گس است این دوره ی تناسخ

بایست

تا شیهه ی اسبان آبستن

بایست به نظاره
———————–

سیم های ساز 

پُر از فریادند .

سکوت می شکافند به انگشت ِ ناز 

و زبان به شکایت ، باز 

دیرآواز نبودم که ساکتم کردی در لباس ِ حبس ،

 به گوشه ی اتاق …

مردِ من باش ، ساز 

با من بساز 

به جای نواختن ِ سیلی 

سیم را بنواز .

حسابش را ندارم ، 

چند بار ” دو ، ر” خوردم 

و چند دور ” می ” زَدَنَم . 

همیشه صدای ” لا” را می شنیدم ، از زبانت 

که به ” سی ِ” من ، باز نمی شد . 

باز هم مرد ِ من باش ، ساز 

بیا و با من ، بساز ……