تو و دو چشم فسونگر که می کند بیداد
من و دو دیده خونبار و خاطری ناشاد
جز آرزوی تو شوقی نمانده در دل من
به عشق روی تو ماندم، در این خراب آباد
بپوش خرمن مویت چو باد می آید
تمام هستی ما را چنین مده بر باد
خیال روی تو آنگه رود ز سر که فلک
ز بیستون ببرد نقش تیشه فرهاد
شکسته پای دل و مانده ام به دام بلا
خدا مگر فکند رحم در دل صیاد
چو رفتی از نظر دوست، میروی از یاد
من آزموده ام این روزگار بی بنیاد
پناه برده ام امشب به مستی از غم دوست
دوباره توبه شکستیم ، هر چه بادا باد
در عاشقی ره پروانه رو، بسوز و بساز
چرا که عاشق صادق نمیزند فریاد
م . ر . جنتی محب