محمود در آمریکا 

از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهار،
بوی نوروزیک بغل گل نرگس
و
بوی رفا قت
ولی
یک شاخه از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ ”
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم ”
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است ”
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ ”
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است ”
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است ….”