در دل باز کنم

نغمه ای ساز کنم

میهمان هر شبم می آید

سایه اش پنجه به در می ساید

با صدای حریر گونه ی خویش

می زداید زدلم هر چه غم است

می برد خستگی روز بدر

شادی اش زود گذ ر

پس از آن

من و تنهائی و یک عالم درد

من و بی کسی و چهره ی زرد

می کشم باز جسم آزرده ی خویش

در اتاقی غمناک

روی یک بستر سرد.