روزهایمان %d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c
با لنگ زدن های پاهای دلتنگ 
کوچه های لیز شب را 
با دستان پینه بسته ی سرو های نجیب
حجله زدند 
مهتاب بهانه ای بود 
تا بغض تن های برهنه ی تنهایی 
در گلوی پیر بستر های زخمی 
طناب پاره ی اشک را 
بر گردن خشکیده ی چشمان غریب
ملتمسانه بیاویزد 
روزها و شب ها را 
در پستوی تاریک یک آه و یک دم 
میان بغچه های بید زده ی سکوت و فریاد
پیچیدیم و پیچیدیم 
زندگی لبخندی زد 
دستش را تکانی داد و گذشت 
و ما هنوز 
در توهم لبخندش حیرانیم