%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88

فالگیرِ دروغگویی ست این کولی!
شیار های دست مرا؛
به عمد؛
نادرست می خواند!
و این کویرِ ناامید را؛
بیشه می نامد
و خوب می داند؛
گویاترین زنده؛
بیابانِ مرده ی دست های من است!

این آسمانِ ایستاده بر شانه هام؛
دیر زمانی ست که مرده ست
و ابرهای سیاهش،
یادِ باران را؛
فصل هاست از خاطره ش برده ست.

هلا! کولی ی همیشه جوانِ!
تو می گریزی از ابر های سیاه
و من می کَنَم  دل از گُل ها.

من، رفیقِ زنده دلِ سال هایِ تَب هستم!
و می دانم:
این رفیقِ شفیق،
هماره مژده ی “شب” را به گفت و گو دارد
و خوب می داند:
من و شب،
در اواخرِ پاییز؛
فرقِ سقوطِ برگ و شهاب را؛
خوب می دانیم.