باز دریای دلم طوفانی است
آسمان کسلم بارانی است
باغم ار زیر و زبر شد نه عجب
تحفه فصل خزان ویرانی است
شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی است
دور باطل زده ام ، قصه من
همه سر گشتگی و حیرانی است
بعد سر گشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سر گردانی است
دار و تیشه همه اسودگی اند
عشق بازی نه بدان آسانی است
معنی عشق ز مجنون می پرس –
که همه بی سر و بی سامانی است
نسخ و تعلیق من از سر مشقی است
که مرا حک شده بر پیشانی است
گرد بادم ،نه نسیم سحری
کار من ،گل نه، غبار افشانی است
نای بی همدمم و تا به ابد
ناله در حنجره ام، زندانی است
شب قطب و فلک بی افقم
من همیشه افقم ظلمانی است