شیشه همسنگ گهر بود، نمی دانستم
زور و زر به ز هنر بود، نمی دانستم

رفت چون مرغ مهاجر، تن تالاب فسرد
از دلم وقت سفر بود، نمی دانستم

راه بهر تماشای گل و گلشن بست
باغبان تنگ نظر بود، نمی دانستم

ساقی پیر فلک باده اگر داد مرا
جامی از خون جگر بود، نمی دانستم

ادب و عشق و هنر را ثمری جز غم نیست
دولت عشق سمر بود، نمی دانستم

دست در دست من و گوش به نجوای رقیب
دل تو جای دگر بود، نمی دانستم

آنچه عشق تو به فنجان دلم ریخت، دریغ
قهوه اصل قجر بود، نمی دانستم