%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8

همه شب در این امیدم، که سر آید این جدایی
چه کنم که از جدایی، نبود مرا رهایی
مگر از سرشک حسرت، گل عشق خورده آبی؟
که ز غنچه وا نگردد، به بهار آشنایی
ز چه رو ز حال زارم، خبری نداری ای جان
تو که همچو من، در آیینه به خویش مبتلایی
بکشم به تیغ ابرو، بزنم به تیر مژگان
که به بوسه ای بگیرم،ز لب تو خونبهایی
ز بس انتظار بردم، نفسی نماند و ترسم
که رود روانم از تن، چو تو از درم درآیی
تو اگر دلم شکستی، بشکن! من آن نیم که
نظری کنم به رویی، روم از درت به جایی
به گناه بی گناهی، چه بلا که از تو دیدم
به فدای چشم مستی، که دهد چنین بلایی