%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7
دیگر پرستوها نمی فهمند حالم را
اندوه و بغض مانده در روح زلالم را
دیگر نسیمی زخم بالم را نمی بوسد
کو شبنمی تا تر کند عمق خیالم را
دیگر به دامانم شقایق ها نمی رویند
با قاصدکها گفته ام شرح زوالم را
تا در تب احساس عشقی سبز خوابم برد
از شاخه ها چیدند رویاهای کالم را
دلخسته ام از عهد بی بنیان آدمها
دلخسته می فهمد سکوت پر سوالم را
یکشب شکستم درخودم آرام واهسته
وقتی شنیدم از لسان الغیب فالم را