از دور دست شب –  صدای شباویز معلق می آید
انگار دارد برای دل شکسته ما می خواند.
ما ستمدیدگان بی نصیب:
دستهامان خالی
دلهامان غمگین
و چشمهامان که هنوز در تصرف گریه است!
به خدا تحمل آدمی هم حدی دارد
چرا این همه بی چراغ و
یکی پر چراغ…؟
مگر تحمل یک دل خراب،
یک دل شکسته از آن همه اتفاق
تا کجای آسمان مه گرفته ی رویاهاست؟!
چرا همیشه اهل قناعت به سکوت پر سایه ایم؟
چرا کمبود این همه…را کتمان می کنیم؟
ما همیشه از شباهت دردهامان
به قول مشترک گریه رسیده ایم