ندانم کجا دیده ام این حکایت
ویا اینکه بشنیده ام این روایت

یکی از بزرگان ،اعراب یثرب
که میداشت جمعی به زیر حمایت

بهنگام نزع روان ،وقت مردن
همی خواست او، از یکایک رضایت

تمام قبیله، رضا گشته از وی
رضایت گرفت او، بحد کفایت

بناگه بیاد آمدش اشتری را
که مرکوب اوبوده است از بدایت

بفرمود اشتر نمودند حاضر
کشیدش به سر، دست لطف وعنایت

بدو گفت کی اشتر سالخورده
که عمری نمودی ،به من بس رعایت

کنون باش راضی در این وقت مردن
تو بگذر ز تقصیرمن با رضایت

زبان شتر باز شد بهر پاسخ
ز لطف خدا گفت این، نغز ایت

رضا هستم از هرچه کردی تو با من
که بودی مرا صاحبی با درایت

ولی نیستم راضی از یک گناهت
که بود این گناه تو ،بر من خیانت

تو می بستی افسار من بر دم خر
که ره را نماید بمن خر ،هدایت

شتر میرود زیر هر بار سنگین
ولی سخت باشد بر او بی نهایت

که افسار او را کشد، یک الاغی
رود زیر بار خر بی کفایت