ا

خسروز دهان مرگ ربودی مرا
و مرا از غبارِ آه و گریه تِکاندی
رهگذران سوت زنان می رفتند؛
و قطار ها بی توقف از ایستگاه می گذشتند؛
که با چمدانی از اشتیاقِ ارغوانی رسیدی!
ماه در چشمانِ تو می خندید
و مهر در دستانِ تو گُل می داد
تو هیج نمی گفتی
و من در پیراهن نازکِ تو خفته بودم.
در سرشتِ اندوه؛
دیگر میانِ اشتیاق و مرگ؛
فرقی نیست؛
بودا؛ زیرِ این درختِ کُنار مُرده است؛
و خانه ام چاه است؛
بی بوی پیراهنِ یوسف.