نان شب

آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟

به به! چه چشم ناز و قشنگی، چه دختری)

چرخی بزن ببینمت آیا مناسبی؟

اسمت چه بود؟….اهل کجائی؟….ندیدمت

دختر، ….با هراس و دلهره

– ها؟… چی؟…بله…اهل حدود چند خیابان عقب ترم…

– نزدیک نانوائی سنگگ، نه بربری…

“… دستانت کوچکند، ببینم….بچرخ باز…بد نیست، نه….چه کون قشنگی، عجب پری…”

چیزی نمانده بود که از شرم دق کند،

زیر نگاه هرزه ی آن مرد مشتری

” کمتر حساب کن..”

و ….موبایلش

 …امشب بیا به خانه ی آقای اکبری…”

 …زن هم مصیبت است!…بله، چشم، آمدم

“…هی گفت مادرم که، چرا زن نمی بری

از خیر او گذشت و فقط گفت

” …حیف شد! …امشب برو سراغ خریدار دیگری…”

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد:

– آقا !…..مرا به قیمت کمتر نمی خری؟