فرصتی نمانده
تا یاسمن ها سلام کنند
تا بید مجنون دل به مهتاب بسپارد
تا لبخند برلب پیر پنجره بنشیند
این شهر
ناتوان تر از آن است
که به خستگی ی گنجشک ها بیندیشد
تصویر تکرار بامداد و شام
در آینه ی محبوس فراموشی
به شیون نشسته است
فرصتی نمانده
حتی در حضور باران
با دست هایمان آشتی کنیم
رعدی هولناک
هستی ام را
چون کاسه ی خون
به دیوارهای بلند خاردار می پاشد
و هر ناله ای
مرا تا عرش عزاداری غریب ابر می برد
و اکنون
چه دیر رسیده ایم
ما چشم هایمان را
در اعماق چاه های عطش
جا گذاشته ایم
و هرگز
آبی ی آسمان را
با