حدیث عشق تو انسان نوای جان من است

قرار وصل تو ای گل همه جهان من است

تو آن کمال راز وجودی نهفته در معنا

که سایه بان خیالت بر آشیان من است

تلاش کسب عشق چه آسان نمود در اول

به راه پر تنش اش پای نا توان من است

حوادثی که به خیزد مرا ز دوری عشق

به چشم اهل نظر شرط امتحان من است

زسخت کوشیم این بس که درطریق طلب

ندای خواستن اش زنگ کاروان من است

من آن بهار بلا دیده ام که در غم دوست

شرارغصه ی عالم بر استخوان من است

تو آن حلاوت پاکی که چون رسی بر ما

ز دهر آنچه رود جان بی نشان من است

طریق وصل تو آسایش مرا به ربود

بدان که نام تو هر لحظه برزبان من است

هوای شعر سپهرت ببین چه انسانی است

طراوت سخنش عطر این زمان من است

سپهرداد گرگین