%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b2
سُفره پهن بود
و ماهمه جمع
به دورِ سکوت خود
خواهرم تا حرف می زد
شعر می شد
مادرم نگاهش حماسی تر شده بود
پدرم با آن سبیل هایِ سردِ سیاسی اش
لقمه لقمه قدرتش را قورت می داد
و در ذهنش قسمتِ وسیع تری از جهان را
تصرف می کرد
سفره بویِ داغِ گندم نمی داد
آب به جویِ خون پیوسته بود
من نان را از وسط شکستم
پنجره آژیر کشید
بمب مثل خوشه یِ گندم از سقف به سمت سفره روئید
من خیره به دستان سوراخ شده ام
خواهرم رفت
مادرم رفت
پدرم رفت
من ماندم
و خون آشامی به نام “جنگ”
که سفره یِ بازش هرگز بسته نشد.