در گلویم
چند آواز خاکستر شوم
در چشمم
چند چراغ خاموش
من از ارتفاع زخم
به عاطفه ی دست تو می رسم
به اقلیم رویا
باران
رد نمک را از زخم های کهنه می شوید
کمی پیش تر بیا
فهم رویا از حضور تو آغاز می شود
کمی پیشتر بیا
شب روشن می شود!

(۲)

برج ایفل
گم شده بود
همه چیز را مه خورده بود
ما از قطار زمان پیاده شدیم
تو بغلی از نرگس شیرازهمراه داشتی
من بقچه خاطره ها را .
سر در پی ی تو
سر در پی ی بوی نرگس ها
کجای زمان پیاده شده بودیم
که چشم ، چشم را نمی دید
تنها صدا وُ بوی نرگس ها
حضور بودن بود
و کسی از فراز زمان گم شده می خواند
که صداش از جنس آتش بود:
«بر خیز ای داغ لعنت خورده»
گفتم:
ما در مه گم شده ایم
در هزار توی زمان
گفتی:
رد صدا را بگیر وُ بیا
به آن تپه موعود که رسیدیم
تو خاطره ها را به باد بده
من نرگس ها را
همه جا روشن خواهد شد.
تپه کمونارد ها می درخشد !