مهرداد اکبری

چراغ کهنه شب می سوزد
خوابم نمی آید
پهنای گونه هایم از قدم های تند گریه می لرزد
بدجوری دلم گرفته است
روزها را در باور خسته ام گم کرده ام
خودم را از یاد برده ام!
چقدر تنهایم
چقدر خسته ام
نه پای رفتن دارم
نه دل نشستن
دلم می خواهد زیر این بارش بی وقفه سکوت
چتری از گفتگو بسازیم
کاش می شد همگام با گنجشک های دیروزی پرواز کرد
باد ،پر از مشق های خط خورده ی من است
من ، مسافربی مقصد این حیات موهومم
هیچکس لهجه ی پر حسرت مرا نی فهمد
چه کسی می داند که بر من خسته
چه گذشته است؟
راستی اندوه من از کدام ترانه ی تلخ آغاز شد؟!