ز کوچ بیخبرت آه از نهادم رفت
به شب رسیدم و خورشید بامدادم رفت
کنار باغ گلم روزکار شادم بود
ز شور بختیم آن روزگار شادم رفت
دگر ز عمر چه حاصل که بگذرد بی تو
در حسرتم که جوانی چو برق و بادم رفت
مگر نگفتی که آیئن و مذهبم عشق است
خلاف وعده نمودی و اعتقادم رفت
غمت ز فصل خزان تازه میشود هرسال
اگر چه دیری ز آن تلخ رویدادم رفت
هنوز آتش عشقت به سینه شعله ور است
گمان مدار که آن ماجرا ز یادم رفت
در آشیانه خا لی چه سوت و کور نشستم
ز تیر کین قضا یار زنده یا دم رفت
به خواب پیک صبا مژده وصالت داد
صبور باش که کم مانده و زیا دش رفت
من از سلاله عشاق راستینم عدی
ز هر چه عشق مجازیست اعتمادم رفت