همچو گل در خاطرم عطرت چه غوغا می کند
خنده ات، نازت، برایم غنچه را وا می کند
در بر دیگر کسان هرگز مشو چون آفتاب
گرمی ات یخ از دلم غمدیده ام وا می کند
بازی چشمت زچه با من چنین بیگانه است
ای قار جان و دل چشمت چه حاشا می کند
کاوه را کشتی دیگ بازلف خود بازی مکن
طره بازی را بس است این دل تمنا می کند