%d9%81%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87%db%8c

آزاده را جفای فلک بیش می‌رسد 
اول بلا به عاقبت اندیش می‌رسد 
از هیچ آفریده‌ندارم شکایتی 
بر من هرآنچه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون من است روزی‌ام 
کان هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد 
با خار نیز، چون گل بی‌خار بوده‌ام
زان رو به جای نوش، مرا نیش می‌رسد

رنج غناست آنچه نصیب توانگر است 
طبع غنی به مردم درویش می‌رسد
دست از ستم بدار، کز این خلق نادرست
خیری اگر رسد به ستم کیش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام 
آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد
چیزی نمی‌رسد به تو بى خون دل امیر، 
جان نیز بر لب تو به تشویش می‌رسد