آنچه از من شد، گر از دستِ سلیمان گم شدی؛
بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی.”
(خاقانی)

چراغ روشن نام تو

میزبانِ هماره ی من،
ای یار؛
ای که بی کلید آمده ای!
این خانه، خانه ی توست؛
تمامِ شهر می داند
آیا تو می دانی؟!
پِلک های پنجره باز می شود؛
و آفتاب ترانه می خواند،
وقتی چراغِ نامِ تو در خانه روشن است.
چشم هامان را بستیم،
گریستیم
و فرو رفتیم؛
تو، ستاره وار؛
در سیاهچالی از نیرنگ
من، مبتلایِ تو؛
میانِ مغربِ مستانه هایِ موسیقی.
می بینی!
دستِ مرا گرفته این آهنگ
و می کشاندم به میکده ی بوسه هایِ تو.
با چشمانم می نوشم:
اندوه تو را
با انگشتانم می جویم:
آن حسِّ غریب را که بر سینه ی تو می تپد.
میزبانِ هماره ی من؛
خوش آمدی به خانه ی مهمان ات!