مهیم
راه را باید رفت
باز بر میدارم
چمدان هایم را،
چمدان ها خالیست
جاده، از هم سفرانم تنهاست.
چمدان خالی،
مدتی هست که با من تنهاست.
جاده تنهایی،
بی مسافرچه صبور است، صبور.
من و تنهایی واین راه بدون همراه
همرهی میبایست،
عزم این راه کند.
همه گفتند ” که ما همسفریم
همه فریاد زدند
همه از ظلمت شب،
همه از راه پر از شیب و فرازش گفتند
همه میدانستند،
بکدامین ره پر صخره و تار آمده اند”.
من و تنهایی و شب
من و تنهایی این ظلمت قیراندوده
من و تنهایی و این صخره وهم افزوده.
به کجا باید رفت؟
گر چه دشوار و خطرناک،
چه باک،
راه را باید رفت.
پس از این راه دراز،
روشنی، منتظر است
نور در پشت همان صخره بی ریشه و تار،
در همان خانه مهر پدری است
چمدان را بر دار
راه را باید رفت.