محمد-رضا-جنتی-محب
تو و دو چشم فسونگر که می کند بیداد

من و دو دیده خونبار و خاطری ناشاد
جز آرزوی تو شوقی نمانده در دل من
به عشق روی تو ماندم، در این خراب آباد
بپوش خرمن مویت چو باد می آید
تمام هستی ما را چنین مده بر باد
خیال روی تو آنگه رود ز سر که فلک
ز بیستون ببرد نقش تیشه فرهاد
شکسته پای دل و مانده ام به دام بلا
خدا مگر فکند رحم در دل صیاد
چو رفتی از نظر دوست، میروی از یاد
من آزموده ام این روزگار بی بنیاد
پناه برده ام امشب به مستی از غم دوست
دوباره توبه شکستیم ، هر چه بادا باد
در عاشقی ره پروانه رو، بسوز و بساز
چرا که عاشق صادق نمیزند فریاد
————————–
جان و دل بی مقدار، پیش قدمش ریزم
باشد که قبول افتد، این هدیه ناچیزم
از تیغ دو ابرویش، صد پاره دلی دارم
از لشگر مژگانش، وقت است که بگریزم!
در حسرت دیدارش، بر ره گذر جانان
کو صبر که بنشینم؟ کو تاب که بر خیزم؟
تا چند خجل باشم، از توبه شکستن ها
با عشق تو آن بهتر، کز توبه بپرهیزم
منعم چو کنند از تو، هم زاهد و هم عاقل
با زهد نپیوندم، با عقل نیامیزم
با سلسله مویت، ز آن نرگس جادویت
صد شور در اندازم، صد فتنه بر انگیزم