محمد رضا جنتی محب
ای عمر گرانمایه، چه بیهوده گذشتی

ای دل، چه غریبانه و آزرده شکستی
نه ابر امیدی و نه باران نشاطی
ای گل، به چه امید در این بادیه رستی
گیرم که در میکده و باغ گشودند
کو ذوق تماشای گل و لذت مستی
بلبل که شود هم قفس زاغ، خموش است
شد خون دل این فرصت ده روزه هستی
—————————
سر گران رفتی و اندوه تو دلگیرم کرد
نگه سرد تو، از جان و جهان سیرم کرد
تیری از ناوک مژگان تو بر بال دلم
چشم بیمار تو بنشاند و زمین گیرم کرد
با خیالت همه شب گرم سخن بودم و دل
گفت مجنونم و با زلف تو زنجیرم کرد
گفتم ای بخت، تو در خواب گرانی همه عمر
نیشخندی زد و تسلیم به تقدیرم کرد
مهربانی و ادب، بود گناهی که فلک
مجرمم خواند و به صد حادثه تعزیرم کرد
گذر روز و مه و سال ندارد گنهی
غم نامردمی بی هنران پیرم کرد
م ر محب