بادهای بارانی
وزیدن گرفته اند .
من
لبانش را گرم می بوسم
و سرمایی که از شیشه می گذرد
می نشیند روی تنِ ما
آب می شود .
آخرین قطار شب
سوت کشان می گذرد
خطی از موسیقی فلز
در گوش زمان می کشد.
من
گونه هایش را گرم می بوسم
آخرین سیگار فصل را می گیرانم
چشم در چشم
فاصله ترانه ی تلخی می شود
رو به باد ها می روم .
و پیر مردی
که جوانی مرا زندگی کرده است
در آخرین واگن قطار
دستی تکان می دهد
باد ها
مرا می پوشانند
سیگار ها
در دل شب
گیرانده می شوند .
پشت این فصل
چه آتشی می سوزد .
۲
اگر
نباشد
چشمان تو وُ
شعر
ما
بی شراب چگونه می گذریم
از طول شب بر مدار تب !