نعمتیکی ام؟
کجایم؟
کجایی ام؟
با بارانی 
که می بارد
روی روز ها
روی سال ها
روی خاطره ها
روی چهره ها
روی نام ها
روی شانه ها
مادران
می گریند
بر گور های بی نشان
صدایی از جنس آتش
از دوردستِ زمان می آید:
” در سرتاسرِ خاوران سنگی نیست
که از خون دل وُ دیده بر آن رنگی نیست .”
(۲)
نگاهت
نیمی راز است وُ
نیمی خاطره
بر می کشم آه وُ
چشم از پیراهنِ مشبکت بر نمی دارم!