محمد-رضا-جنتی-محب
تا دو مصرع، از دو ابرویت گره وا میکنی
بیت اول را ، به نام عشق نجوا میکنی
در طلوع یک غزل، از مشرق دریای حسن
با ردیف چشم شهلایت، چه غوغا میکنی
در بر آیینه بیتابی و دانستم که تو
حال ما را
خوب میدانی و حاشا میکنی
با چنین رخسار آتشگون، چو بیند روی تو
آتشی در خانه خورشید، بر پا میکنی
چشم زیبا بین اگر داری، نبینی عیب را
آسمان را در کف یک برکه پیدا میکنی

تا خویش را در آینه دیدم، دلم گرفت
از روی زرد و موی سپیدم، دلم گرفت
غافل شدم، به باغ جوانی خزان رسید
یک شاخه گل به عیش نچیدم، دلم گرفت
بر بوم آرزو، چو قلم بردم، ای دریغ لرزید
دست و هر چه کشیدم، دلم گرفت
با نقد جان و عشق، به بازار عاشقی
رفتم ولی از آنچه خریدم، دلم گرفت
گفتم بشوی لوح دل از نقش دیگری
تا لب گشود، آنچه شنیدم دلم گرفت
هر بار هم، که گردش دنیا به کام بود
از بخت بد، ز خواب پریدم دلم گرفت