‏ منظری از دایره سوم که من هستم
از کنار رود
هنگامه ی سفر
میخواستم منظری باشم
از صید رایحه
به فتح گل
همچون مثلثی از لوزی حضور ما
نیم رخی نهان کردی از روز کامل
که می افشاندستاره سحری را
به تلخ این شراب
از اندیشه خون
به دست موزون مرگ
در رقص اشکال
که عمر این چرخ پنچر
از شرح پیچ های زنگار بسته این شهر
از سر عود افزای ما زیادتر است
نقره ی چشم
سیمیای
سیمای تو کم داشت
که بی رویایی از رایحه ی تو پیر شد
مانند
مرغان آوازخوان
منظر خون گشتم
در سیاحت شمشیر خورشید
که اسیر ابری ست
عقیم
به نظاره ی چشمی مسافر
در خم جاده های رنج
***********

خیالی دور
انعکاس گام های لیلی
از آینه ای
که جهان را میشکند از نور
جهان جهل مکشوف حیرت است
که تنها باتلفظش دهانی باز میماند
و با اشاره ای اختران به توارد انتخاب میرسند
که همه من هستم
کاشف و مکشوف
و حتا
نشانه ای که چراغ سرخ به سر دارد
و سنگ آه میپراند از دهان
لیلی نامده
کمین چاه ست
بر جانی که بتابد
از آینه
سوئی از شرق نمیزند
فرد
یعنی منفرد از روبروی آینه
دور شو
در ذره ای از انوار ازل
شب پره ی خاموش
میدمد بر نگاه
و حیرتی دور شونده
که به مکاشفت
گام می نهد